حسن حسن زاده آملى

26

رساله وحدت از ديدگاه عارف و حكيم (فارسى)

الحراره الموجوده فى بدن الحيوان هى آله للطبيعه فى افعالها كالجذب و الدفع و الهضم و غير ذلك و لذلك تنسب اليها كد خدائيه البدن و افلاطون يسميها النار الالهيه و هى المسماه بالحراره الغريزيه ( 15 ) و پس از آن قوى محمول وى چنان كه قطب در نفس محاكمات و صدرالمتالهين در نفس اسفار آورده‌اند ، و پس از آن محال قوى ، و پس از آن يكسره بدن را آلت مىدانند شگفت اين كه در نزد واقفان حروف ، واحد و وجود چون حق و ميزان و يوسف و حسن ازل ، دو جسم يك روح‌اند كه افتراقشان را نشايد ، الاعداد ارواح و الحروف اشباح ، عيانى فرمايد : نزد اهل خرد و اهل عيان * حرف جسم و عدد او است چو جان و چون وحدت را با وجود چنين منزلت است در قوت و ضعف نيز موافق با او است بدين سبب هر چند وجود اقوى و اتم باشد وحدت او نيز چنان است لذا وجود صمد حق را جلت عظمته فقط وحدت حقه حقيقيه است يعنى كه يكى هست و هيچ نيست جز او ، بلكه وصف وحدت ذات واجب به عنوان تنزيه است به بيانى كه بيايد ان الله لا يعرف الا بجمعه بين الاضداد و از كلام هدايت انجام اهل كشف و تحقيق مستفاد است كه نهايت كمال هر صفتى به آن تواند بود كه از عروض مخالف زوال نيابد و فتور نپذيرد بلكه با مقابل خود در سلك التيام انتظام يافته از آن جمعيت قوت گيرد و لهذا در آيات قرآنى و روايات سفراى روحانى در عقود فرائد اسماء و صفات الهى معانى متقابله بسيار واقع شده است مثل هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ و مثل لطيف و قهار ، و نافع و ضار ، و قابض و باسط ، و خافض و رافع ، و هادى و مضل ، و معز و مذل كه از اسماى حسنى الهىاند از اين روى در فص ادريسى فصوص الحكم از ابو سعيد احمد بن عيسى خراز نقل مىكند كه : قال الخراز و هو وجه من وجوه الحق و لسان من السنته ينطق عن نفسه بان الله لا يعرف الا بجمعه بين الاضداد فى الحكم عليه بها و هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن از آن وحدت حقه حقيقيه تعبير به « وحدت جمعيه » مىكنند ، و از اين كثرت به « كثرت نوريه » و اين كثرت است كه درباره آن گفته آمد كه : كلما كانت اوفر كانت فى الوحده